شام امروز چهاردهم نوامبر 2009 مجلس یادبودی برای نادیا انجمن در سفارت افغانستان در لندن برگزار شده بود. ابتدا ناهید باقی مسئول امور فرهنگی سفارت در مورد دلایل برگزاری این مراسم سخن گفت و به ذکر کارنامه ها و فشرده ای از احوال نادیه انجمن پرداخت. آنگاه مجری برنامه رضا محمدی با فصاحتی که خاص اوست به گردانندگی مجلس پرداخت. در این مجلس شاعرانی از سه کشور ایران، تاجیکستان و افغانستان و نیز شاعر انگلیسی زبانی به اسم دکتر سوزانا که در دانشگاه آکسفورد مشغول پروهش و تدریس بوده است، حضور داشتند. شهباز ایرج، عبدالله اکبری، ناهید باقی از افغان ها و خانمی به اسم جنگجو از شاعران ایران و سهیم الدین زروان از شاعران تاجیک مقیم لندن شعرهایی خواندند. در پایان شعر خوانی ها میلاد یوسفی به تک نوازی رباب پرداخت و محفل پایان پذیرفت. شعری که شهباز ایرج در این مجلس خواند و به گفته ی خودش بصورت ارتجالی نگاشته شده چنین است: عرصه ی گل آتش این بار رو به من دارد با من از سوزها سخن دارد سخن از کشورم که هر زن آن در غریبانگی وطن دارد زن شدن در زمین ما مردم نادیا انجمن شدن دارد گلک نو شگفته ام هرچند دل خونینی از چمن دارد عرصه ی گل مگو که خالی ماند نادیا جان انجمن دارد هست آزادی تو غنچه ی گل غنچه یک روز وا شدن دارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 21:55 توسط طوبی |
بعد از وقفه ی طولانی می نویسم دلیل آن هم سفر نسبتا طولانی من به کابل و در گیری های ذهنی ای بود که در جریان سفر یا بعد از ان دامنگیرم شد. اما از سفر به کابل بگویم که از اولین لحظات ورود، آدم فقر و درماندگی را با گوشت و پوست خود حس می کند در مقابل بی تفاوتی ها و حرمت نگذاشتن انسانان به همدیگر و اوج بدخواهی و طمع به همنوع خویش که جز عادات عوام شده اند به ستوه می آید. اما دیدار کابل فقیر و خاک آلود با تمامی قحطی و قیمتی، بیکاری و جهل و آن همه تعصب و ریاکاری ها باز هم برای مسافرینی چون من هدیه ی بزرگی بشمار میآمد. هدیه ای که انتظار نداری کسی به تو داده باشد، هدیه ای که خودت از خود قبولش می کنی. پایتخت سرزمینم را می دیدم، انگار در این یک سال و اندی که ازش دور بودم همه چیز در همان حال باقی بود. در سیمای خاک الوده ی شهر چیز تازه ای دیده نمی شد. همه چیز همان بود که بود. اما مردم انگار طلسم شده اند از کمتر کسی می شنوی که بگوید این سرزمین بالاخره روزی باید آباد شود و در جاده ی ترقی و پیشرفت قرار بگیرد. مجالس عروسی هم حالا به میدان نبردی میان خانواده های عروس و داماد و فرصتی برای نشان دادن توان آدم برای ایلاخرجی مبدل شده است. شبی در عروسی یکی از بستگان نزدیک می دیدم که خواهر داماد با شمشیر برهنه ای وارد میدان رقص شد. شمشیر را با بی باکی تمام به دور سر خود چرخاند و همراه با آن خودش نیز چرخی زد و شروع کرد به رقصیدن. او می رقصید و با حرکات تن خود خشونت ناگفته ای را بیان می کرد. دیدم که شمشیر را رقص کنان به داماد سپرد و داماد در حالی که دست حنا بسته ی عروس نیز روی دستش بود با آن شمشیر برهنه و بران با دلآوری و شجاعت تمام کیک عروسی را به دو نیمه کرد و حاضران این عمل خارق العاده را با کف زدن های ممتد ستودند. پایتخت کشور من حالا چنین جایی شده است. داستان های زیادی برای گفتن از این سفر برای تان دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط طوبی |
چند ماه قبل در منزل یکی از دوستان با خانمی سالخورده و محترمی آشنا شدم که از قضا خیلی نزدیک به خانه ما زندگی می کرده و بعد از چندی در یافتم که خانم مذکور سه سال قبل شوهرش را از دست داده و هر چند پسر ارشد او نیز در همین شهر زندگی میکند ولی نظر به قوانین مهاجرت اینجا زندگی جداگانه داشته و از تمامی مزایایی که یک شهروند شصت ساله انگلیس داراست (مانند کارت سفر رایگان، منزل مستقل، معاش هفته وار...) در کنار کمک هایی که برای پناهنده گان در اینجا در نظر گرفته شده برخوردار بوده و بدون دغدغه خاطر و یا تحمیل شدن بر این و آن با آرامش کامل به عبادت و تدریس قرآن مشغول میباشد. نگاه های آن خانم بزرگسال حکایتگر تجارب و زیرکی خاص او بودند و زمانیکه به سخن گفتن میپرداخت دانش و فضیلت او آدمی را به احترام بیشتر وامی داشت. من به علاقمندی خاص به او گوش میدادم و در خلال گفت و شنود به یاد آن خانمهای سالخورده و مجبور سرزمین خودمان افتادم که برای حفظ آبروی خویش زیر سایه ترحم پسر، داماد، نواسه، آمباق، (همباغ) عروس، نواسه و یا حتی برادر وخانم برادر خویش زندگی میکنند. شاید بیشتر آنها در جوانی برای فرار از فضای تنگ و تار خانه پدر و یا برادر به ازدواج تن داده باشند ولی در دوران بیوه گی و کهولت به کجا گریزند؟ خداوندا! تو خود دانا و مهربانی....
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:54 توسط طوبی |
واژه ها در دستان توانای او رنگ می گیرند، معنی عوض می کنند و با راه یافتن در مصرع های اشعارش به جاودانگی می رسند. شعر او، آواز او، دید او و هر کلام او خاص اند و بدون چون و چرا خاص خواهند ماند زیرا رنج، درد، فقر، جنگ، مهاجرت، تجربه ی زیستن با هزاران شخصیت کوچک و بزرگ و بالاخره عشق به هستی او را ساخته و به هرآنچه می سراید جامه جاودانگی می پوشاند. او برای بیان احساس خویش در دنبال واژه ها نیست بلکه این واژه هایند که برای پیوند با ابدیت و همیشه در نور زیستن با احساسات او در می آمیزند، جان می گیرند و در رگ های شعر نغز و روان او زندگی را لمس می کنند. و عشق، عشق گویا با او زاده شده نفس می کشد و در جریان کار های روزمره، نوشتن، مطالعه، زمزه آهنگی و یا حرف زدن زندگی را با تحولات چندین سده یی اش به تجربه می نشیند. این یادداشت ها مال آن لحظاتی اند که آدمی خودش را آزاد و طبیعی در عالم رویا فراموش می کند چون آب چشمه یی تازه نمایان شده که خس و خاشاک به خودی خود برایش جا خالی می کنند من هم آنچه در ذهنم شگفته در قالب کلمات ریخته ام. شاید این کلمات هزاران بار برای بیان رازی و یا ابراز احساسی مکررا بکار گرفته شده باشند اما من صرفا یکبار با کاربرد همین کلمات حرف دلم را گفتم....
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:5 توسط طوبی |
غمگین و متفکر گیلن تیل و قوطی گوگرد را روی سمنت خاک آلود حویلی گذاشت و خود به یکباره گی مثل فروریختن دیوار نم-کشیده به زمین خورد وبا نومیدی خاموشانه گریست در عین حال با چشمان اشک آلود نگاهی به اطراف انداخت به حویلی کوچک و خالی از گیاه که روزانه آنرا چندین بار باید جاروب می کرد، به تعمیر قدیمی و فرسوده که در مقابل اش سربرافراشته بود و هر گوشه آن بار، بار شاهد توهین، تحقیر، لت و کوب و محبوس شدن های او بود و در سمت راستش تنور خانه ی سیاه و دود گرفته قرار داشت که بیشتر وقت اش آنجا می گذشت. ناگهان مالا مال از نفرت از جا بلند شد گیلن تیل را برداشته بر سر خویش ریخت با عجله پلته یی از داخل گوگرد بیرون آورده آتش زد و با ان پلته ی گوگرد خود هم آتش گرفت شاید این حالت را نسبت به مرگ تدریجی برتر می دانست....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:48 توسط طوبی |
امشب، شب عید است و خوب میدانم که آنجا در کابل خانواده ها قبل از صرف طعام دعا می خوانند، برنامه های عیدی را تماشا می کنند، دختران و کودکان بر دستان خویش حنا می گذارند و همه طبیعتا خوشحال اند یا برای لباس نو فردا یا بخاطر دیدنی دوستی...و اما در اینجا؟ اینجا عید با خاموشی برگزار می شود اطفال مثل روز های دیگر به مکتب می روند والدین هم پی کار و وظیفه یی خود. حتی مبارک گفتن عید بریکدیگر نیز مثل یک کلمه ی فراموش شده از ذهنها رخت بربسته است. اینجا همه همیشه باید بر سرو وضع خویش برسند پس لباس عید آن ارزش همیشگی خود را از دست میدهد. اینجا همه چیز همرنگ و یکنواخت است نه برق قطع می شود که بخاطرداشتن آن در شب عید دلخوش یی بیافریند نه کس وقت دارد تا برای فلم دیدنی شب عید انتظار بکشد و نه هم قوم و خویشی که برای دیدار آنها برنامه ریزیی داشته باشید....
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:17 توسط طوبی |
خاموشانه از جا برخاست و آهسته، آهسته نزدیک اورسی شد، آنرا گشود و با دقت شروع به تماشای کوچه نمود، ولی آنچنان متفکر مینمود که حتی یک رهگذر در اولین نگاه می-دانست که او ذهنا آنجا حضور ندارد و بعد از چند دقیقه با آرامشی خاصی روبرگردانیده پرسید: ایا میدانی چرا بیشتر انسانها در پی اصلاح عیوب خویش نیستند؟
دست وپاچه شدم:خوب...
-چون آنها هزار و یکنوع مشکلات دیگر دارند که حتی در عمق آنها خود را نیز فراموش کرده اند، ولی آنانیکه در جریان اینهمه دغدغه های پی پایان باری هم بخود میایند....
وقتی سخن میگفت صدایش رساتر و گیراتر میشد و خود با تمام احساسات و توان اندیشه اش را در قالب کلمات می ریخت، ولی من برای اینکه در مقابل او مثل همیشه ساکت نمانم حرف را از دهان اش قاپیدم هرچندمی دانستم هنگام بدست گرفتن سرشته سخن نزد او یا هر کس دیگری اعتماد و باور نداشتن به خویش با لرزش صدا و سرخ شدن صورت مرا از پا انداخته به بندش زبان سر دوچار می ساخت:
-فکر می کنم این یکی را میدانم. بلی، آه از نهادشان برمیاید و بعد از آن یا بهترین اند یا که سرشته کار ها را بکلی از دست میدهند...
و او با متانت خاص خودش ادامه داد:
-ولی آنهایکه بهترین هم میشوند، در اصل بدبختترین اند چون دیگر سرو کار آنها خیلی موشکافانه و دقیق با حقیقت زندگیست و با حقیقت زیستن هم موهبتی است عظیم و هم دردیست لاینعلاج.
مکثی کرد و باز دوباره ادامه داد:
-اه که مایان چقدر برای فرار از پنجه های رعب برانگیز حقیقت خودمان را به این کوچه و آن کوچه میزنیم. از خود فرار میکنیم، وجدان خود را با دروغ و تزویر پامال می کنیم تا دیگران را فریب داده باشیم و تا باشد که خود هم راحت شویم ولی نه. نه او فریب خورده و نه ما در کار خویش کامیاب شده ایمِ٬ اما با اینهمه عمر ها بسر میشود و باز یک حقیقت دردناک دیگر در پیش پای آدمی قدعلم می کند بنام مرگ و آدم این موجود انکار ناپذیر را چون اژدها می بلعد با تمامی ناکامی ها و بدبختی هایش.
و باز رویه سوی اورسی برگردانید و مبهوت و آرام به نقطه ی نامعلومی خیره ماند....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:45 توسط طوبی |
تماشای نابسامانی های جهان در تلویزیون ها بسیار غم انگیز است. تلویزیون ها در میان حقایق می گردند و همان گوشه هایی را برای تماشای ما بر می گزینند که بتواند جالب و تکان دهنده باشد. اما آنچه این روزها در تلویزیون ها می بینم کافی نیستند. آنچه در تلویزیون های وطنم می بینم نیز کافی نیستند. در زیر هزاران سقف در میهن من واقعیت هایی دور از نگاه کمره های تلویزیون مانده اند. دور از هیاهوی دنیای خبر در رسانه های دیگر مانده اند. در زیر هزاران سقف گرسنگی است که انسانیت را در آستانه ی نابودی قرار داده است. در دنیای عجیبی بسر می بریم. آنکه دست دراز کرده است تا پولی از شما بگیرد و آب و نانی به خانه ببرد، یا چشم های پر از حیایش را در زیر چادری پنهان کرده است و یا هم نگاه هایش از سر حیا شرافت دنیای انسانی را به استهزار می گیرد.
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:23 توسط طوبی |
روز گذشته بعد از گشت و گذار زیاد در اطراف لندن بالاخره به یکی از رستورانت های افغانی رفتیم، تا هم دمی تازه کرده باشیم و هم از عذاب گرسنگی و تشنگی آزاد شویم. رستورانتی که ما انتخاب کردیم در طبقه دوم یکی از مارکیت های پر جمع و جوش موقعیت داشت. یک اتاق نسبتا بزرگ با پرده های جگری رنگ و جالی های سفید، تصاویر جا های دیدنی افغانستان نیز در تمامی دیوار ها به نظرمی رسید، موسیقی افغانی و بوی خوش غذا های افغانی در فضا پیچیده بود و مهمتر ازهمه اینکه مشتریان همه افغان بودند. گارسون با لبخند محبت آمیزی ما را به یکی از میز هایی رهنمایی کرد که با کوچ و چوکی های راحتی احاطه گردیده بود. هنوز به میز مورد نظر نرسیده بودیم که آواز مریم کوچک بلند شد: - ببوو، ب بووو. او با اشاره دست مگس سر گردانی را نشان میداد. رنگ از صورت شهباز پرید: -اینجا مگس هم داشته!؟ به هر حال غذا را سفارش دادیم و ماند فکررسیدگی به مریم و شستن دستها، ناچار من همه اشیا را نزد شهباز گذاشته با مریم روانه اتاق مخصوص کودکان شدیم. ولی، در آنجا از حیرت برجا ایستادم. واقعا باور کردن آن منظره برایم مشکل بود چون در هر جایی از لندن به هر بهانه ای اتاقک هایی برای تبدیل کردن پوشک اطفال مجهز با تمامی ضروریات چون میز و توشکچه طفل، دستمال، دستمال تر، پوشک فروشی، دستشویی، مایع دستشویی، چوکی راحت برای مادران شیرده در کنار دیگر تشناب ها و دستشویی های تمیز فراهم کرده اند اما در آنجا بر عکس نه تنها از اتاق کودک خبری نبود بلکه برای آن رستورانت بزرگ که حداقل گنجایش پنجاه نفر را داشت صرفا یک تشناب و یک دستشویی کثیف که در کنار آن یک صابون چرکینی نیز گذاشته بودند، وجود داشت و دیگر هیچ. ناچار از شستن دست و تمیز کردن کودک صرفنظر کردیم. خود را با تخیل های وطن و بوی غذایی که با آن بزرگ شده ایم فریب می دادیم تا آنکه غذا روی میز حاضر شد. اما بیشتر از حدی که خواسته بودیم. با تعجب پرسیدم: - ببخشین، ما خو دو خوارک بامیه خواسته بودیم، خوراک سومی و چهارمی بری کیس؟ ـ نی مه سند دارم خوار جان خود تان بریم گفتین. اندک اندک عصبانی می شدیم اما در آخر کار متوجه شدیم که این وطندار ما از هر امکانی برای گرفتن پول بیشتر از مشریانش استفاده می کرده است. همین که ما خود را تشنه ی دیدار مظاهر وطن نشان داده بودیم او در اندیشه ی فریب دادن ما افتاده بود. در آخر کار هنگام پرداختن پول معلوم شد که هر خوراک غذا در این رستورانت بسیار قیمت تر از غذاهایی است که در رستورانت های لوکس و غیر افغانی در لندن می توان یافت.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:27 توسط طوبی |
به نظر بیشتر جوانان غرب یعنی یک زندگی خوب٬ تحصیلات عالی٬ استقلال و پول٬ اما جوانان مهاجر در اینجا بیشتر به پول می اندیشند و بس.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:30 توسط طوبی |