من چیز زیادی در مورد برگزاری جشن کریسمس نمی دانستم و هنوز هم البته نمی دانم اما در لندن این روز (۲۵ دسمبر) روز خاموشی است. تمامی سیستم های ترانسپورتی متوقف است، مغازه ها همه بسته اند و به سختی می توان رستورانت و مغازه ای را یافت که باز باشد. رفتن به مرکز لندن با موتر شخصی در اوقات رسمی کار دشواری است هم به دلیل ازدحام و هم به این دلیل که شما باید بخاطر ورود به مرکز، مبلغی بپردازید. ما در این روز که البته روز تولد مریم ما هم بود رفتیم به مرکز لندن و در زیر برج ساعت که نماد این شهر شمرده می شود عکس یادگاری گرفتیم. هنگامی که بر می گشتیم در یک چهار راه متوجه شدیم که موتر پلیس ترافیک نیز در کنار ماست. موتری که ما سوار آن بودیم نوعی از همین موترهای معمولی بود که چهار یا پنج نفر سوار آن می شوند. ما چهار بزرگسال با یک کودک بودیم اما برای کودک چوکی مخصوص نداشتیم. اگر شما برای کودکی که در موتر سوار است چوکی کوچک مخصوصی نداشته باشد و کودک را در آن قرار نداده باشید، جوازنامه ی رانندگی یا لایسنس تان نشانی می شود و این مسئله برای تان بسیار مشکل ساز خواهد شد. دوست خانوادگی ما که سوار موتر او بودیم به محض دیدن پلیس شاید اندکی دست و پاچه شده بود. همین که چراغ سبز شد او خواست با عجله به راه بیفتیم. این تصمیم باعث شد که تایر موتر پیش از حرکت به سرعت به چرخش در آید و صدایی ایجاد کند. پلیس وقتی متوجه این امر شد به دنبال ما به راه افتاد. بعد از یکی دو چهار راه دیگر دیدیم که بدون هیچ شوخی پلیس ما را تعقیب می کند البته نگرانی اصلی ما این بود که مبادا پلیس از نبودن چوکی برای کودک باخبر شده باشد. خوب کار ما هم نادرست بود وقتی قانون چنین است که کودک باید بر روی چوکی مخصوص خودش نشانده شود، چرا ما باید این حکم قانون را رعایت نکنیم؟ البته دلیل چنین حکمی در قانون هم معلوم است: اگر خدا ناخواسته حادثه ای روی دهد، کسی که کمربندش بسته نیست آسیب زیادی می بیند و آغوش مادر برای جلوگیری از بروز چنین خطری جای مناسبی برای کودک نیست. صدای آژیر پلیس از عقب ما به صدا در آمد و ما توقف کردیم. افسر پلیس بدون آنکه نگاهی به سیت عقبی بیندازد، از راننده خواست پیاده شود. راننده هنگام توضیح دادن در مورد دلیل سلیپ کردن تایر موترش در ابتدای کار، اندکی خود را باخته بود. پلیس دلیل دستپاچگی اش را که پرسید او در پاسخ گفت که این اولین بار است که با پلیس مواجه می شود و به همین دلیل ناراحت است. اما دلیل اصلی این نگرانی چیز دیگری بود: وجود کودکی که چوکی مخصوص نداشت. جالب این که این پلیس نه با سر و صدا دست به گریبان کسی انداخت و نه مطالبه ی رشوه کرد. تا آنجا که من به یاد می آورم پلیس در کابل وقتی موتر شما را متوقف می کند در خیلی از موارد برخوردش زیاد مودبانه نیست. این مسئله به خودی خود ایجاد نفرت می کند. در ثانی پلیس ما با رشته ی خودش به این حد آشنا نشده که در نگاه اول بداند که چه کسی یا کسانی باید مورد تحقیق و بازجویی قرار داده شوند. شما در هر لباس و سر و وضعی و ظاهری در کابل با برخورد همسان نیروهای پلیس مواجه می شوید. دلیل این همه تفاوت به نظر شما در چیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 14:50 توسط طوبی |
ماه حمل امسال هنگامی که از هند به کابل باز می گشتم، کودکم در میدان هوایی آنچنان می گریست که صدای گریه ی او همه را بی تاب و بی حوصله کرده بود و من به اصطلاح از شرم آب می شدم. رسم چنین است که وقتی از خارج وارد کابل می شوی باید در پاسپورت تو مهر دخولی بزنند. من هم در انتهای صفی از مسافران تازه به وطن بازگشته ای بودم که در سالنی سرد انتظار نوبت برای خارج شدن از این قسمت را می کشیدند. شاید تنها من بودم در میان آن همه مرد که کودکی بی قرار در آغوشم بود و هوای سرد کابل البته برای کودک بیمار من که از دهلی می آمد، در آن سالن سرد و تاریک می توانست خیلی خطرناک هم باشد. دیدم که یکی از کارکنان افغان یک شرکت هوایی با تبسمی بر لب از آخر دهلیز تاریک بیرون آمد و چند زن را که دو تن از آنان دختران جوان و زیبایی بودند از میانه ی صف بیرون کشید و با اهدای تبسم دیگری به مامور مهر زنی آنها را از انتظار بیشتر نجات داد. من در گوشه ای نشستم و ترجیح دادم اصلا از صف بیرون باشم چون دیگر یارای ایستادن در من نبود و خسته شده بودم. به آن جوان می اندیشم و نسبت احتمالی او با زنی که دختران جوانی داشت و شاید زیبایی این دختران آن جوان را واداشته بود تا دست به کاری زند که غصه (ی آن زن) سر آید. نمی دانم. اما اینقدر می دانم که اگر آن جوان قصد انجام یک عمل انسانی را داشت، شاید من مستحق تر بودم تا منتظر نمانم. بگذریم. پنج ماه بعد وقتی در میدان هوایی لندن پیاده شدیم دیدم که در میان صدها مسافر تازه رسیده، کسانی کمتر منتظر می مانند که کودک خوردسالی به همراه دارند. برای اولین بار از مادر بودن خودم و از به همراه داشتن فرزندم احساس رضایت کردم. در بیرون میدان هوایی یک تابلوی بزرگ نقاشی انتظار چشم هایی را می کشید که مدت ها چنین تصویری را جسته بود. آری. این تابلو همان چشم انداز مه گرفته ی بیرون میدان بود. یک تکسی با دسته گلی که در دست میزبان بود از اجزای این تابلو بودند. عبدالله اکبری دوست شهباز نیز با دسته گلی تازه آمده بود. برای آدمی که به یک باره از جایی مثل کابل به جایی مثل لندن می آید حس تفاوت های بسیار، تکان دهنده است. من میهنم را دوست می دارم و مردمانش را که پدران و مادران و برادران و خواهران حقیقی من اند دوست می دارم. اما از بیان این نکته نیز باک ندارم که میهن من سرزمین خشونت و خشم باقی مانده است و در آن بهانه برای گریه کردن و رنج بردن همیشه بسیار و برای شادمان شدن همیشه کم است. لندن برای من در نخستین نگاه به تابلویی می ماند. انگار اجازه نداشتم به آن دست بکشم تا مبادا این نقاشی زیبا آسیب ببیند. تا امروز که نزدیک به چهار ماه از آمدنم به این شهر می گذرد ازش خسته نشده ام و فکر می کنم این شهر چیزهای بسیاری برای دیدن دارد و چیزهای بسیاری نیز برای نوشتن در این وبلاگ.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:33 توسط طوبی |
این روزها هوای لندن خیلی سرد شده است و این سردی هوا خیلی ها را مبتلای سرما خوردگی یا ریزش کرده به صورتی که در همه جا می بینی که یکی عطسه می زند و دیگری سرگرم سرفه کردن است و دیگری هم مشغول پاک کردن آب بینی خود. یکی از همین کسانی که از گزند سرما در امان نماند فرزند من مریم بود. مریم ما این روزها یک ساله می شود اما دیشب خیلی نا امید شده بودیم هم من و هم پدرش. مریم چیزی نمی خورد و نمی آشامید و لحظه به لحظه بی قراری هایش بیشتر می شد و کم کم تبش بیشتر و بیشتر شد تا آنکه در ساعت دوازده شب در حالی که او به گریه افتاده بود و بیم آن می رفت که همسایه های طبقه ی پایین را وادار به شکایت از ما کند، به داکتر معالجش که نزدیکی های ظهر دواهایی برای مریم توصیه کرده بود و دواهایش به تن نحیف این زاده ی سرزمین سرسختان اثری نکرده بود، زنگ زدیم. این جناب داکتر نزدیک به یک ساعت هی می پرسید و ما پاسخ می دادیم و در جاهایی هم که انگلیسی ما قد نمی داد یا کوتاهی می کرد ازش می خواستیم بیشتر توضیح بدهد تا متوجه منظورش شویم تا آنکه سرانجام گفت نظرش این است که مریم را ببریم شفاخانه. اسم آن شفاخانه را هم که در چند کیلومتری محله ی ما واقع شده با نشانی آن به ما گفت. اگر در کابل می بودیم با کودکی که در آتش تب می سوخت و زمستان هم مانند گرگی دهان باز کرده در بیرون در منتظر بلعیدن ما بود چه می کردیم؟ البته دوستانی که مرا می شناسند به یاد می آورند که نگاه اولین فرزند ما که زاده ی زمستان کابل بود چگونه در ابتدای بهار در مزارشریف از دنیا رفت. دختر یگانه ی ما را گرگ زمستان و جهل آنهایی از ما گرفت که داکتر بودن را تنها بخاطر احترام و قبول عامی که این عنوان به همراه می آورد، می خواستند. نگاه من سه ماه در این دنیا زندگی کرد و در تمام این مدت هم خود نالید و هم ما را به ناله واداشت. زندگی در کام من و پدر او تلخ شده بود. هیچ داکتری، دوای داکتر اولی را شایسته ی بیماری او نمی دانست. نگاه فقط تب داشت فقط کمی سرفه می کرد اما ده ها نسخه برایش نوشتند و تن نازکش را با زهر دواهای گوناگون آگندند تا آنکه یک روز، یک روز بسیار بارانی در پانزدهم ثور ۸۴ در شفاخانه ی مزارشریف نفس هایش کوتاه و کوتاه تر شدند، هق هق گریه های کوچکش خاموش و خاموش تر شدند و ...رفت.به همین سادگی. صدای وزیر صحت در گوشم طنین می انداخت که از بهبود در کارها می گفت و از کاهش مرگ کودکان و مادران. اما هیچ چیزی نتوانست کودک مرا از یک بیماری شاید خیلی ساده نجات دهد. برای شنیدن داستان مرگ نگاه به روایت پدرش اینجا را کلیک کنید برگردیم بر سر داستان خود ما، پس از اندکی جستجو در انترنت دریافتیم که شفاخانه دور نیست اما چگونه تا آنجا باید رفت؟ تکسی! تکسی را هم از انترنت پیدا کردیم و زنگ زدیم بعد از ده دقیقه زنگ دروازه به صدا در آمد و رفتیم شفاخانه. داکتر با دقت مریم را معاینه کرد و گفت مقدار دوایی که به او توصیه شده باید اندکی بیشتر شود یعنی داکتر قبلی گفته بود چهار بار دو و نیم میلی لیتر. او گفت پنجش کنید. البته تشخیص او این بود که کودک گرفتار گلودرد است و یک نوع دوای دیگر هم به دو نوع شربت قبلی افزود و ما برگشتیم. حالا که از این داستان کمتر از بیست و چهار ساعت می گذرد مریم روبه بهبود است هرچند هنوز علاقه ای به نوشیدن شیر نشان نمی دهد و آب هم نمی نوشد و اندکی تب وقفه ای هم دارد. اما من به تشخیص این داکتر باور دارم و این را دانسته ام که او به غلط دوا نداده است چون دو ساعت شرح بیماری و علایم آن برای داکتر طول کشیده بود و ممکن نیست کسی که این همه از جزئیات می پرسد تشخیصش از یک بیماری ساده نادرست از آب درآید.
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 20:4 توسط طوبی |