خوشبختانه امروز هوا گرم و آفتابی است، من و مریم از خانه به قصد پارک منطقه که یکی از دروازه های آن رو به کوچه ما باز می گردد براه میافتیم. در بیرون از خانه همه چیز بنظر آشناست سرک تنگ و طویل با موتر های رنگارنگ و چهره های تازه . چهار خانه آنطرفتر از منزل ما یک دکان پاکستانی ها قرار دارد که پر از مرچ و مصالح، ترکاری و گوشت حلال است و بقدر کافی بوی خون و گندیده گی در هوا می پراگند. در همجواری این دکان یک زن سیاه پوست آرایشگاهی بر پا کرده و همیشه با روی و موی مشتریان خود مصروف است مغازه چسپیده به آرایشگاه مال یک مرد هندی است که مالامال از اسباب موسیقی می باشد که حتی نگاه کردن بر ویترین آن هم روح را مینوازد.به اولین کوچه سمت راست می پیچیم همه چیز پاکیزه و معطر با گل و گلدان فراوان و در رو بروی ما دروازه پارک سخاوتمندانه بر روی عوام باز است. داخل می رویم یکباره همه مناظر چهره عوض میکنند در یک طرف دریاچه نه چندان عمیق با یکی دو جزیره ی کوچک و پر از گل و گیاه و درخت، چند قایق و تعداد بیشماری پرنده دریایی و مرغابی هر کدام جداگانه بر شاعرانگی فضا می افزایند. در سمت راست تپه های کوچکی پر از گلهای رنگارنگ روی فرش سبز در پای درختان شگوفان که با خوشی و تعظیم های پی در پی بیننده ی متعجب را بسوی خویش میکشاند ما هم با رضایت پیشتر میرویم سنجاب ها و پرندگان زیادی در اینجا و آنجا بنظر میرسند . در قلب پارک دیواری بنا کرده اند و روی آن نام آنانکه برای آزادی کشور خویش جان سپرده اند ثبت شده ،زنان و دختران بیشتر در اطراف همین دیوار روی چوکی های چوبی یا کنار گلها مصروف مطالعه یا گفتگو و عکاسی اند . گذشته از اینها مکانهای جداگانه برای بازی و ورزش وجود دارد که در کنار جوانان، مردان و زنان سالخورده با لبخند آرام و امیدوار خویش چشم انداز آینده خوبی را در برابر چشم آدمی می گسترانند. برای کودکان هم جای ویژه ای در نظر گرفته اند با زمین نرم و بازیچه های گوناگون که تمامی اطفال هنگام ترک آن یا می گریند و یا هم با ناراحتی از آنجا دور می شوند. و من نومیدانه آرزو میکنم که ای کاش دخترانی که می شناختم شان می توانستنداینجا باشند و دستکم یک بار با آرامش خاطر، دور از نگاه های مردان هرزه در چنین فضای سبز و مصفایی دقایقی خودرا شادمانه به طبیعت بسپارند.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:47 توسط طوبی |