تبليغاتX
یادداشت های لندن

یادداشت های لندن

شرح ادیبانه ی غربت

امشب، شب عید است و خوب میدانم که آنجا در کابل خانواده ها   قبل از صرف طعام  دعا می خوانند، برنامه های عیدی را تماشا می کنند، دختران و کودکان  بر دستان خویش حنا می گذارند و همه طبیعتا خوشحال اند یا برای لباس نو فردا یا بخاطر دیدنی دوستی...و اما در اینجا؟

اینجا عید با خاموشی برگزار می شود اطفال مثل روز های دیگر به مکتب می روند والدین هم پی کار و وظیفه یی خود. حتی مبارک گفتن عید بریکدیگر نیز مثل یک کلمه ی فراموش شده از ذهنها رخت بربسته است. اینجا همه همیشه باید بر سرو وضع خویش برسند پس لباس عید آن ارزش همیشگی خود را از دست میدهد. اینجا همه چیز همرنگ و یکنواخت است نه برق قطع می شود که  بخاطرداشتن آن در شب عید دلخوش یی بیافریند نه کس وقت دارد تا برای فلم دیدنی شب عید انتظار بکشد و نه هم قوم و خویشی که برای دیدار آنها برنامه ریزیی داشته باشید....

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:17 توسط طوبی |


خاموشانه از جا برخاست و آهسته، آهسته  نزدیک اورسی شد، آنرا گشود و با دقت شروع به تماشای کوچه نمود، ولی آنچنان متفکر مینمود که حتی یک رهگذر در اولین نگاه می-دانست که او ذهنا آنجا حضور ندارد و بعد از چند دقیقه با آرامشی خاصی روبرگردانیده پرسید:  ایا میدانی چرا بیشتر انسانها در پی اصلاح عیوب خویش نیستند؟

دست وپاچه شدم:خوب...

-چون آنها هزار و یکنوع مشکلات دیگر دارند که حتی در عمق آنها  خود را نیز فراموش کرده اند، ولی آنانیکه در جریان اینهمه دغدغه های پی پایان باری هم بخود میایند....

وقتی سخن میگفت صدایش رساتر و گیراتر میشد و خود با تمام احساسات و توان اندیشه اش را در قالب کلمات می ریخت، ولی من برای اینکه در مقابل او مثل همیشه ساکت نمانم حرف را از دهان اش قاپیدم هرچندمی دانستم هنگام بدست گرفتن سرشته سخن نزد او یا هر کس دیگری اعتماد و باور نداشتن به خویش با لرزش صدا و سرخ شدن صورت مرا از پا انداخته به بندش زبان سر دوچار می ساخت:

-فکر می کنم این یکی را میدانم. بلی، آه از نهادشان برمیاید و بعد از آن یا بهترین اند یا که سرشته کار ها را بکلی از دست میدهند...

و او با متانت خاص خودش ادامه داد:

-ولی آنهایکه بهترین هم میشوند، در اصل بدبختترین اند چون دیگر سرو کار آنها خیلی موشکافانه و دقیق با حقیقت زندگیست و با حقیقت زیستن هم موهبتی است عظیم و هم دردیست لاینعلاج.

مکثی کرد و باز دوباره ادامه داد:

-اه که مایان چقدر برای فرار از پنجه های رعب برانگیز حقیقت خودمان را به این کوچه و آن کوچه میزنیم. از خود فرار میکنیم، وجدان خود را با دروغ و تزویر پامال می کنیم تا دیگران را فریب داده باشیم و تا باشد که خود هم راحت شویم ولی نه. نه او فریب خورده و نه  ما در کار خویش کامیاب شده ایمِ٬ اما با اینهمه عمر ها بسر میشود و باز یک حقیقت دردناک دیگر در پیش پای آدمی قدعلم می کند بنام مرگ و آدم این موجود  انکار ناپذیر را چون اژدها می بلعد با تمامی ناکامی ها و بدبختی هایش.

و باز رویه سوی اورسی برگردانید و مبهوت و آرام به نقطه ی نامعلومی خیره ماند....

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:45 توسط طوبی |