غمگین و متفکر گیلن تیل و قوطی گوگرد را روی سمنت خاک آلود حویلی گذاشت و خود به یکباره گی مثل فروریختن دیوار نم-کشیده به زمین خورد وبا نومیدی خاموشانه گریست در عین حال با چشمان اشک آلود نگاهی به اطراف انداخت به حویلی کوچک و خالی از گیاه که روزانه آنرا چندین بار باید جاروب می کرد، به تعمیر قدیمی و فرسوده که در مقابل اش سربرافراشته بود و هر گوشه آن بار، بار شاهد توهین، تحقیر، لت و کوب و محبوس شدن های او بود و در سمت راستش تنور خانه ی سیاه و دود گرفته قرار داشت که بیشتر وقت اش آنجا می گذشت. ناگهان مالا مال از نفرت از جا بلند شد گیلن تیل را برداشته بر سر خویش ریخت با عجله پلته یی از داخل گوگرد بیرون آورده آتش زد و با ان پلته ی گوگرد خود هم آتش گرفت شاید این حالت را نسبت به مرگ تدریجی برتر می دانست....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:48 توسط طوبی |