تبليغاتX
یادداشت های لندن - دامادهای شمشیر به دست کابل

یادداشت های لندن

شرح ادیبانه ی غربت

بعد از وقفه ی طولانی می نویسم دلیل آن هم سفر نسبتا طولانی من به  کابل و در گیری های ذهنی ای بود که در جریان سفر یا بعد از ان دامنگیرم شد.

اما از سفر به کابل بگویم که از اولین لحظات ورود،  آدم فقر و درماندگی را با گوشت و پوست خود حس می کند  در مقابل بی تفاوتی ها و حرمت نگذاشتن انسانان به همدیگر و اوج بدخواهی و طمع به همنوع خویش که جز عادات عوام شده اند به ستوه می آید. اما دیدار کابل فقیر و خاک آلود با تمامی  قحطی و قیمتی، بیکاری و جهل و آن همه تعصب و ریاکاری ها باز هم برای مسافرینی چون من هدیه ی بزرگی بشمار میآمد. هدیه ای که انتظار نداری کسی به تو داده باشد، هدیه ای که خودت از خود قبولش می کنی.

پایتخت سرزمینم را می دیدم، انگار در این یک سال و اندی که ازش دور بودم همه چیز در همان حال باقی بود. در سیمای خاک الوده ی شهر چیز تازه ای دیده نمی شد. همه چیز همان بود که بود. اما مردم انگار طلسم شده اند از کمتر کسی می شنوی که بگوید این سرزمین بالاخره روزی باید آباد شود و در جاده ی ترقی و پیشرفت قرار بگیرد. مجالس عروسی هم حالا به میدان نبردی میان خانواده های عروس و داماد و فرصتی برای نشان دادن توان آدم برای ایلاخرجی مبدل شده است.

شبی در عروسی یکی از بستگان نزدیک می دیدم که خواهر داماد با شمشیر برهنه ای وارد میدان رقص شد. شمشیر را با بی باکی تمام به دور سر خود چرخاند و همراه با آن خودش نیز چرخی زد و شروع کرد به رقصیدن. 

او می رقصید و با حرکات تن خود خشونت ناگفته ای را بیان می کرد. دیدم که شمشیر را رقص کنان به داماد سپرد و داماد در حالی که دست حنا بسته ی عروس نیز روی دستش بود با آن شمشیر برهنه و بران با دلآوری و شجاعت تمام کیک عروسی را به دو نیمه کرد و حاضران این عمل خارق العاده را با کف زدن های ممتد ستودند.

پایتخت کشور من حالا چنین جایی شده است. داستان های زیادی برای گفتن از این سفر برای تان دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط طوبی |