تبليغاتX
یادداشت های لندن - ترس

یادداشت های لندن

شرح ادیبانه ی غربت

ترس

ترس، ترس و ترس. ترس با من یکجا تولد شده، رشد کرده و تا حالا نفس میکشد، قدم میزند، می خورد،  میپوشد، گاه مطالعه ام کرده و به این نتیجه میرسد که هیچ و هیچم. گاه با لبخند تلخی ناباورانه باورام میدارد، ولی نگاه های او باز اعتمادم را از من دزدیده باز به رغم خواست خود برمیگردم و زنجیر های پولادین اش را به پا میزنم و در گوشه یی که او برایم در نظر گرفته با دلهره و اندوه به نظاره دیگران میپردازم، دیگرانی  که هیچگاه خودم را از ایشان بیگانه نپنداشته ام ولی حس کرده ام دیواری بس بلند و عریضی میان من و آنها حایل است. آیا این حس را آنها برایم القا کرده اند، یا از همان نخست مانند این ترس با من پا به هستی گذاشته و یا زاده ی افکار من است. بهر حال با من است و من مدام حضور او را حس می کنم.

نیمه شب است. خواب، این دوست همیشگی، از چشمانم رخت بربسته و برای اولین بار تنهایم گذاشته است. تا حالا گذشته نداشته، در صدد چاره ای می گردم هر چند احساس ضعف و بیچارگی و تهوع دارم. بعد، از جا بلند می شوم و یکراست به دهلیز رفته در مقابل آیینه می ایستم و با دقت به خویش مینگرم، به صورت شسته و روفته ولی شکسته ام که به دور آن تار های سپیدی از میان موهایم خودنمایی میکنند و یاد آور گذشته هایی دوراند. گذشته هایی که هم طعم شکست و تلخکامی را به من چشانیده و هم تابش سرد و زودگذر خوشی های کمرنگ را؛ از دست دادن عزیزان را با من تجربه کرده است و آن پناه جستن ها، قدرشناسی و قدرناشناسی ها را، دوری خانواده و رنجش حاصل از آنرا.  اما آشنایی با تنهایی، دوست قدیمی و همیشگی ام که گام به گام همراهی ام کرده است. او بود که مرا با قلم و کتاب، اندیشیدن و آن رادیوی کهنه و سیاهرنگ پدرم که بعد ها مونس من شد آشنا کرد. ولی تنهایی، که از دوران جهنمی طالبان با او آشنا شدم، همواره برای من _و شاید هزاران زن دیگر مانند من_ زجرآور بوده و باید تحمل اش میکردم، چرایش را نمیدانم.

کنار پنجره ایستاده ام و به بیرون مینگرم هر چند شهر غرق خواب است و یا حداقل اطراف من، اما با آن هم در هیچ گوشه یی از این شهر پر از نور، چیزی که از نظر پنهان نمی ماند تمدن و قدرت است. حتا از چشمان خواب آلود من این شهر، شهری بزرگ و مبهوت کننده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:14  توسط طوبی  |